تبليغاتX
تنگه ی مارو

تنگه ی مارو

فلسفه و هنر

رساله ي سلسليك سه

ساگان نام نوه ي سر سلسله ي بيوك هاي بزرگ  بود كه براي پدر انتخاب شده بود . و پدر بايد حرمت اين نام  را حفظ مي كرد .

سلسليك ها ديگر اتحاد و يكدستي خود را از دست داده بودند .در چند شاخه از هم جدا شده بودند.

شاخه ي  اويغوري شاختايي وازبك .

نياي پدر به شاختايي ها مي رسيد  منتهي بي آنكه نسب خود را انكار كنند با عنوان  ميرزا بيوك ها براي خود  ارزش و مقامي  بيش تر و والاتر قائل بودند

سروري بيوك ها  بيش از تولد ساگان  آغاز شد . سر سلسله ي بيوك ها به نام مغل شهرتي براي خود به هم زد . تركمن ها براي غارت سال هاي پي در پي به قلمرو سلسليك ها دست اندازي مي كردند .

سلسيك ها ناچار دور تا دور روستا را ديوار هاي بلندي كشيدند .ود رچند جا برج ها ي بلند نگهباني ساختند .

در سفر اخيري كه با پرفسور شاگان به سلسليك داشتيم. رد ديوار ها را پي گرفتيم كه با چين و انحناهاي ملايمي گرد بر گرد سلسليك چرخيده بود.در منتهي اليه شمال غربي  سلسليك به برج بلند مخروبه اي رسيديم .ديوار مدور برج تماما از سنگ و گل ساخته شده بود .

ديگر برج ها بكلي ويران شده وبا خاك يكسان گرديده بود .شاگان اعتراف كرد كه طبيعت سلسليك بي نظير است .شاگان از طرف يونسكو ماموريت داشت نحوه ي شكل گيري تاريخ سلسليك كه خود نمونه ي عيني و مسلم اولين زيستنگاه هاي بشري است  به ثبت برساند .

از قبر هاي كوزه اي برايش گفتم كه در كودكي ما سلسليك ها اسباب تفريح ونشاط بود .

باري در كنار آبشار سلسليك تپه اي بود .درست به شكل پستان زني كامله و كمي شاداب تر.

اغلب در شيب تپه دراز مي كشيديم و نوبتي با نوك پستان بازي مي كرديم .و به روياهاي دور دراز مي رفتيم .روياي ما وقتي به اوج خود مي رسيد كه نوبت ما تمام مي شد . و رو به ابرها دراز مي كشيديم. و حركت ابرها سرگيجه اي نشاط آور را در ما ايجاد مي كرد .

اغلب با خود نجوا مي كرديم و نجواي ما در صداي شرشر مهيب آبشار گم مي شد .

ما نسلي از سلسيك ها بوديم كه كاملا به حيطه ي عواطف و احساسات آدمي پاي گذاشته بوديم .

ما عاشق طبيعت و گل وگياه بوديم .حتي تعدادي از ما توانسته بودند عاشق مادرانشان و يا دختران نورسي بشوند  كه حركات مادينگي  در آن ها سير تكاملي خود را طي كرده بود .

باري در شيب تپه ناگهان حفره اي باز شد .اين اتفاق زماني افتاد كه يكي از همبازي هاي من تلاش مي كرد از شيب تپه خود را به بالاي تپه بكشاند در تلاش بي امان او كه خاك هاي شيب تپه را با سر پنجه هايش مي خراشيد حفره سرباز كرد .

جداره هاي حفره از سفال بود داخل سفال اسكلت يك جفت سلسليكي ناياب  و پيشيني مشاهده شد .جمجمه ي اسكلت مرد غرق در لذتي سرگيجه آور با دستاني آويخته برگردن زن به سفر رويا رفته بود .

اسكلت جمجمه ي زن رو به عقب چرخيده و مسلما تلاش مي كرده مرد را از خواب رويا بيدار كند .

سوي حفره خالي چشم هاي زن درست زيرچانه و لب هاي گشوده به لذت مرد را نشانه رفته بود .

مرد جوري فيگور گرفته بود كه گويي در خلسه ي سرودن شعري بوده است كه اندام موزون زن آن را رقم مي زده .

هنگامي كه دست برديم جمجمه ي زن را كه زير چانه ي مرد قرار گرفته بود و دست راست مرد زير جمجمه زن بود برداريم حرارتي شبيه به هرم ذغال گر گرفته دستمان را پس زد . فقط به تماشاي آن اكتفا كرديم و آنجا بود كه به راز مرد وزن بودن  پي برديم .

وقتي كه پرفسور شاگان را براي مشاهده ي حفره ي خمره اي بردم .آنقدر شگفت زده شد كه به گريه افتاد .

روز بعد بود كه شاگان را به ديدن غار مشهور سلسليك بردم .از مشاهده ي نقاشي روي ديواره ي غار

گه گيجه گرفت .

روز بعد با شاگان  به ديدار زن عمو رفتيم كه در نود و دو سالگي در مرز جنون و حيرت بسر مي برد

زن عمو در كمال فاقه و فقر جوري شاگان را نگاه مي كرد كه گويي به طفلي خرد مي نگرد .در حركات وسكناتش وقار وشكوه سلسليكي به عينه قابل درك بود .زن عمو بعد از مرگ پدر  خودخواه  ومتفرعن شده بود .همه چيز در نظرش وزن خود را از دست داده بودند .

نحوه ي لباس پوشيدن و نگاه متفكرانه ي  زن عمو او را بين  زنان بي همتا مي كرد .

دامن گلدار با پاچين  چتري مي پوشيد . حاشيه دامنش پر بد از گل هاي ريز زرد .

روسري اش منقش  به گل هاي سرخ پنج پر بود كه زمينه اي سفيد داشت .

 

زن عمو بعد از كشتن جفتش روابطش را با مردم سلسليك  گسست .آيا زن عمو روابطش را از پدر هم گسسته بود ؟

 هرگز در اين مورد با كسي سخن نگفت .و هيچ سلسليكي اي بعد از كشته شدن عمو زن عمو را در روز روشن رويت نكرد.

آيا زن عمو براي ديدار هاي پنهاني اش از تاريكي شب سود مي جسته است ؟

تا كنون چيزي در اين مورد آشكار نشده است .

سرگرمي غريب زن عمو بافتن قاليچه  بود .تركيب رنگ هايش چنگي به دل نمي زد .اما نقش هاي بي نظيري مي زد.

تا مرز شصت سالگي دويست و شصت و هفت قاليچه بافت . تعدادي از اين قاليچه ها  سراي ميرزا بيوك ها را مفروش كرده است .

سروري ميرزا بيوك ها  در جواني پدر شان و مرتبه اي ديگر يافت . سروري ميرزا بيوك ها به طرز عجيبي با سرنوشت غم انگيز قباد گره خورد .افغان ها كه از مرز هاي شرقي ايران از راه كوره هاي ناشناخته خود را به كو هاي سلسليك مي رساندند  توانسته بودند زارع مفلوك و فقير به نام قباد را راضي كنند در ازاي گرفتن ترياك به آن ها توشه راه بدهد و در حقيقت آنها را از گشنگي و تشنگي نجات بدهد . هيچ سسلسليكي عاقل به غيرسلسليكي اعتماد نمي كرد .اما افغان ها از اعتماد قباد روزنه اي براي نفوذ در ميان سلسليك ها يافتند .

آن ها توانستند در مدت زمان كوتاهي بسياري از مردم آن جا را به ترياك معتاد كنند .از اين رهگذر قباد توانست تمكن مالي پيدا كند .زندگي را جور ديگري تجربه كند .

اين ماجرا كش و قوس هاي زيادي پيدا كرد .قباد چند سال پياپي زمين هايش را زير كشت نبرد .

براي چپق اش توتون هاي مرغوب مي خريد .دور ميدان گاه روي تنه ي درختي مي نشست كه  سال ها پيشتر مردم آن تنه را از رود كنار در يك فرسخي سلسليك  پيدا كرده بودند .قباد با مردم سر سنگين شده بود . سلام فرو دستان را با اكراه جواب  مي داد .بار ها سلسليك هاي كه بيست وپنج خشتك از قباد بيشتر پاره كرده بودند متذكر شدند كه جواب هاي هوي است ولي گوش قباد به اين حرف ها بدهكار نبود

قباد روابطش را با افغان ها بيش تر كرد . روزي از روز ها افغان ها به قباد گفتند برو قرص آسپرين بخر .

سر دسته ي افغان ها سرور خان  مچ دست زن قباد را كه پستو خانه رفته بود تا براي مهمانهايش

نان و چاشتي درست كند گرفت زن خواست كه جيغ بكشد دست بزرگ سرور جيغ را دردهان زن  خفه كرد زن مثل گنجشك خيس لرزيد .و ترس خورده خود را تسليم مرد افغان كرد .وقتي قباد برگشت .

زن در كنج پستو مي گريست .

قباد  علت گريه اش را جويا شد .اما زن نتوانست از زور گريه ماجرا را بگويد .قباد فكر كرد گريه ي زن حتما مربوط مي شود به عادت ماهيانه اش  .لذا گفت :مهمان داريم زن گريه هايت را بگذار براي بعد .

زن قباد چاشت را آماده كرده وسپس تمام روز خود را در اصطبل كنار اسب افغان ها  قايم كرد . سارو شب   با شتاب  نزد زن عمو رفت .

زن عمو نقل مي كرد  :سارو مثل بيد مي لرزيد .تقلا مي كرد چيزي بگويد .ناگفته فهميدم ماجرا از چه قرار است.

نفسم داشت پس مي افتاد .خشم تمام سينه ام را پر كرد .آنقدر فرياد كشيدم كه سارو گريخت .

از فرداي آن روز خبر به روي روز افتاد .

قباد ديگر در روز روشن ديده نشد .شب ها شيره كشخانه مي رفت تا سپيده ي صبح شيره مي كشيد و آه .

شده بود عينهو ني قليان .دست هايش را در پس پشتش بهم قلاب مي كرد مثل اسب عصاري دور خانه مي چرخيد .

 سلسليك ها سرشكسته بودند و چشم ديدن قباد را نداشتند .سرور خان حظي كه از سارو برده بود نتوانست فراموش كند .شبي به جام پنجره  زد و سارو بي اختيار بهترين رخت هايش را پوشيد و رفت  بالاي سر دختر دو ساله و پسر چهار ساله اش كه معصومانه خفته بودند  .خم شد بوسيدشان و گريه كنان دويد به كوچه .پريد پشت اسب سرور خان .اسب آندو را مثل دو دلداده  به سمت پناهگاه افغان ها برد .

سلسليك ها هم خشمگين بودند و هم سرشكسته.منتهي افغان ها هم تفنگ داشتند و هم از سلسليك ها خشن تر بودند .

پدر كه نتوانست  توهين افغان ها را برتابد .پنجا ه گوسفند نرينه ي پروار را با سه اسلحه ي برنو كه متعلق به تفنگچيان صفدر ياغي بودند طاق زد .

پدر دو تن از رشيدترين جوان هاي سلسليكي كه تير انداختن بلد بودند همرا ه خود كرد .

قزل عمه مي گويد :شنيدم كه دستي به پنجره خورد.لت پنجره را باز كردم ديدم ساگانوست

_ساگانو ها چي شده چرا نفست سوخته .

_گوش كن نديمه ساگان شبگير پيش من بود قصد كشتن افغان ها را كرده نمي خواهي كاري بكني0 .

_ساگان از كسي مشورت نمي خواهد .من او را مي شناسم حالا او توي كوه هاي بابا منتظر افغان هاست كه در تيررسش قرار بگيرند .

ساگانو يكي از نشمه هاي پدر بود كه شوهرش در جواني طاعون گرفت  و در ولايت غريب مرد .

و ساگانو را در بيست سالگي بيوه كرد .

 قبل از ظهر پدر جنازه ي سرور را روي زين اسب خمانده بود .دست هاي سرور آنقدر بلند بودند كه به سنگ پاره ها مي گرفت .

در آسمان چند پاره ابر بود و دسته ي لاشخور ها كه سايه به سايه ي جنازه  مي آمدند .

پدر جنازه را وسط  ميدانگاه  ده به زمين فرو كوفت .مردان سلسليك در  گرماي تيرماه در بيابان ها كاشته هاي خود را درو مي كردند و نبودند كه ببينند پدر چه شكاري زده است .

زن هاي ده كل زنان آمدند دور جنازه جمع شدند ساگانو دف مي زد و هوا را به ترنم وحزن واداشته بود .دو جوان رشيد سلسليكي سينه پيش دادند و قد وقامت خود را به رخ زنان كشيدند .اما زنان ديگر صداي دف را نمي شنيدند .جنازه آنقدر رشيد بود و زيبا كه زنان هر كدام  تصور مي كردند اگر زنده بود مي توانست مرد دلخواه آنان باشد.

گلوله ي سينه افغان  را به اندازه ي دكمه ي پالتويي سوراخ كرده بود . و آدم باور نمي كرد كه او با اين زخم كوچك مرده باشد .منتهي وقتي جنازه را پشت رو كردند .حفره اي به بزرگي كف دست در پشتش جا باز كرده  و خون كبود به اطراف زخم نشت كرده بود .

_اين قوچ را ساگانو شهيد كرده .

اين صداي قزل عمه بود .از ميان زن ها راهي براي خود باز كرد .خشمگين بالاي سر جنازه ايستاد.

_ساگان .

پدر از اسب فرو جست .تفنگش را به سوي آن دو جوان كه بطرز مسخره اي هيكل رشيد خودشان را به رخ زن ها مي كشيدند دراز كرد .و رو در روي قزل عمه ايستاد .عمه آه كشيد .

_نديمه چرا آه مي كشي؟

_هيچوقت ناله ي مرده اي راشنيده اي؟

_خير نديمه.

گريه قد بلند عمه را روي جنازه خماند .اينبار زن ها همه با هم كل كشيدند .مثل مورچه روي جنازه ريختند و آنقدر اشك ريختند كه جنازه ي افغان شاداب شد .تو گويي اين دم و آندم است  كه برخيزد .دست روي زخمش بگذارد و رو به عمه بگويد :نديمه  اينجا را ببين . قلبم مي سوزد .

عمه برخاست .جنازه افقي پيش روي عمه دراز كشيده بود .چشم هاي افغان باز بود و عمه را مي ديد كه ريشه هاي شالش مثل شاخه هاي درخت سبز در باد تكان مي خورند .

عمه رو به تفنگچي سياه چرده و رشيد كه لب هايش از فرط كلفتي به لبه ي تسمه مي مانست گفت:

يالغوز بيا چشم هاي اين مرد بخت برگشته را ببند .

زن ها را چنان با خشم كناري زد كه گويي سرجنگ دارد .وقت رفتن معلوم نشد رو به سوي چه كسي گفت :تا عصر كنار جنازه بمان تا مرد ها از بيابان برگردند.

اگر پدر سشلو پيرترين سلسليكي در ميان جماعت مرد ها نبود جنازه را با داس هاشان  تكه تكه مي كردند.

پيرسلسليكي رو به قبله ايستاد و مردان سلسليكي را  واداشت تا خشمشان را به اوراد عربي ترجمه كنند .

 دو دهه بيش نيست كه سلسليك ها خواندن نماز را به زبان عربي آموخته اند .قبل از آن اورادي را مي خواندند كه به هيچ وجه معناي آن بركسي معلوم نيست .

تصور قابل دركي از بهشت وجهنم و عالم ارواح نداشتند .و مرده هايشان را فراموش مي كردند وهيچ نشاني بر روي مرده هايشان نمي گذاشتند .

گورستان سلسليك ها فقط سه مرده ي نام نشان دار دارد .كه در حاشيه شمال شرقي سلسليك قرار دارد .

مردم از وقتي كه نماز  و آموزه هاي ديني را آموخته اند و تصوري از عالم ارواح پيدا كرده اند فكور تر و البته نسبت به زن و زندگي بي قيد تر شده اند .

تفكرات انتزاعي در بين مردان سلسليكي كمابيش رواج پيدا كرده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:41  توسط علی نجفی  | 

 My Yahoo!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:26  توسط علی نجفی  | 

رساله ي سلسليك دو

سلسليك ها اقوامي مهاجر بودند كه از شمال ايران همراه دام هاشان آمدند و مناطق خوش آب و هوا را به تصرف خود در آوردند .سلسليك كنوني در سال دويست شصت و هفت قبل از ميلاد بنا نهاده شد .

احتمالا زنان رشيد و وحشي سلسليك ها كشاورزي را كشف كردند . درديواره ي غاري از غار هاي سلسليك مشاهده مي شود زني قوي با موي افشان

باخشمي اتشفشاني نيزه را در كمرگاه مردي پشم آلود كه صورت دردآلودش ناباورانه به عقب برگشته فرو كرده است .

مرد با عضلاتي حيواني پاهاي پهن دستاني بزرگ تكه گوشت خامي را از ديگران پنهان كرده و دزدانه تناول مي كرده كه زن اين خيانت را برنتابيده.

از حركات و سكنات زنان امروزي سلسليك مي توان فهميد كه زودتر از مردان حيطه ي حيواني را ترك گفته وبه حيطه ي عواطف عميق انساني پا نهاده اند .

پر واضح است بسياري از مردان عصر حاضر با ژن معيوب رفتار هاي حيواني خود را هنوز با خود حمل مي كنند .

البته بايد خاطر نشان كرد كه در سلسليك نسل مردان معيوب توسط زنان از بين رفته .

يكي ازاين موارد براي زن عمويم اتفاق افتاد.هفت سال بيشتر نداشتم كه غريوي شنيدم حيواني شبيه نعره ي گاو نر .نعره بربالاي سلسليك تنوره كشيد وبه سمت كوه هاي سلسليك رفت تا دردش را بريال كو ه ها بگذارد .

سلسليك ها كه اغلب براي درو كردن گندم و جو به بيابان ها رفته بودند با شنيدن صدا داس ها شان را در زمين فرو كردند شتابان راه سلسليك را در پيش گرفتند .

در ميدان گاه سلسليك غوغاي به پا شده بود .جسد عمويم را روي تخته ي پهني گذاشته بودند .پاهايش از تخته بيرون زده بود بي گمان دو متر قد داشت .

البسه اي در بر نداشت جز دستمال كوچكي كه عورتش را پوشانده بود .البته هيئت غريب و جگر سوز آلت عمو حال هر بيننده اي را منقلب مي كرد .

عجيب اين بود كه هيچ مويي در بدن عمو يافت نمي شد و اين نشان از كوشش هاي زن عمو بود كه مي خواست جفتش را هر چه به انسان نزديكتر كند .

عمو چانه پهن و پيشاني اريب و گونه هاي برجسته و لب هاي كلفت و شهواني داشت .

هر گز عمو حمام نمي رفت اغلب و به اجبار و غرولند هاي زن عمو به رود خانه مي رفت و در آب گل آلود تنش را غسل تعميد مي داد .

چهار ديواري خانه و سقف و دريچه وپنجره را دوست نداشت .اغلب به غار ها پناه مي برد و زن عمو چند بار مشاهده كرده بود كه تكه گوشت خامي را دزدانه به نيش مي كشد .

زن عمو مي گويد :باري ديدم حسد پرند ه اي را با ناخن هايش تكه تكه مي كرد و هنگام خوردن شبيه گرگ ناله هاي خفيفي مي كرد .

دقيقا كنار رودخانه روي سنگ بزرگي نشسته بود و پر هاي خاكستري پرنده از دست هايش به هوا پرواز مي كرد .پوزش خون آلود بود .برسرش جيغ كشيدم

از مو هايش گرفتم و بزور كنار رود غلتان كشاندمش.چند مشت از خشم ودرماندگي كوبيدم به گيجگاهش اما انكار مشت هاي من بر سنگ فرود مي آمد و او هيچ احساسي نداشت جز ابهامي كه در چين چشم هايش نشان مي داد ميل به انسان شدن دارد .

هر ضربه اي كه بر سرش مي زدم خنده اي نيمه انساني ونيمه حيواني مي زد . و مبهوت نگاهم مي كرد .

وميل جماع در او پايان ناپذير بود .هرگاه فرصت مي كرد مرا به آغل گوسفند مي كشيد .در حالت انزال صورتش را رو به تاريكي مي گرفت و زوزه مي كشيد.

و من خسته و درمانده از زير او بدر جسته كنار چاه آب مي رفتم .بيست وپنج الا بيست وشش دلو آب بالا مي كشيدم و تنم را مي شستم تا تنم را از بوي عرق شهواني عمويت خلاص كنم .

زن عمو صورتي كوچك داشت چانه اي باريك و ابرواني كماني وظريف.رنگ چشم هايش زيتوني بود .حجب پنهاني آميخته به خشم چشم هايش به هر سلسليكي عاقل وبالغ مي گفت كه از دردي بزرگ رنج مي برد .

مادر سختكوش بود. ظرافت زنانه ي چنداني نداشت.قد بلند ويغوري داشت .شانه هايش درشت ومكعبي بود .با ظرافت هاي زنانه ميانه اي نداشت امور منزل را

سشلو انجام مي داد . سشلو زن مطلقه ي عموي مياني بود كه در حقيقت دختر خاله ي پدر محسوب مي شد .سشلو از سي سالگي بيو ه شد وهرگز تمايلي به ازدواج از خود نشان نداد .سراي مبرزا بيوك بزرك كه خود نوه سر سلسله ي بيوك هاي بزرگ بود پناهگاه خوبي براي سشلو بود .

نوه ي سر سلسله ي بيوك بزرگ كسي نبود جز پدرم .كه البته در سه سالگي يتيم شد .مادرش چهل روز بعد از مرگ شوهرش عروس شد .

قزل عمه مي گويد :مادرم زن دوم پدرم بود كه در دوازده سالگي به عقد ش درآمد .

مادر بزرگ پدري بچه ي ته تغاري اش را به امان خدا رها كرد و رفت دنبال مردي كه همسنگ خودش بود هم از نظر سن وهم از نظر طبقه ي اجتماعي .

مادر بزرگ پدري سه پسر رد به رد به جامعه شريف سلسليكي ها تقديم كرد .

پسر بزرگش عمو يا عمو بزرگ تا بيست سالگي چهار كلمه بيشتر ياد نمي گيرد .عجيب تر اينكه عموبزرگ با حالت نيمه حيواني اش زيباترين زن سلسليكي ها را از آن خود مي كند كه البته اين شانس بزرگ براي عمو بزرگ ره آورد حادثه اي است كه در پنج سالگي اش اتفاق مي افتد .

دشمني سلسليكي هاي قلعه كهنه و ينگه قلعه زماني شكل گرفت كه از قضا بسيار همگون بودند و هيچ تضادي با هم نداشتند .تساهل و مداراي بيش حد سلسليكي ها بعد ها درد سر ساز مي شود .زمستان ها برف روي برف مي نشسته و سلسليكي ها از فرط بيكاري و ندانم كاري و نداشتن سرگرمي به قمار پناه مي برند .

قمار خانه درست در طويله ي سراي بزرگ مبرزا بيوك ها برگزار مي شده .

در قماري بزرگ سلسليكي ها از سر اتفاق دو دسته مي شوند دسته ي سلسليك هاي قلعه كهنه و سلسليك هاي ينگه قلعه .

ناگفته نماند هنگامي كه سيل هاي بهاري جاري مي شده .سلسليك به دو بخش تقسيم مي شده .در حالي كه سلسليك ها در دو طرف رود به تماشاي سيل ايستاده اند .و از تماشاي سيل خروشان سرشان به دوران مي افتاده . گاه به چشم هاي همديگر خيره مي شده اند و گمان هاي بد به ذهنشان خطور مي كرده .همين حادثه دشمني خفيف و موذيانه اي را شكل مي داده .

قمارسلسليك هاي آن طرف رود و اين طرف رود دشمني را تقويت مي كند .در روزي برفي و سرد سلسليك هاي قلعه كهنه تمام پولي را كه در بساط داشته اند به سلسليك هاي ينگه قلعه مي بازند.بازنده هاي قلعه كهنه سخت برافروخته عصبي مي شوند. وتصميم مي گيرند شرطي بديع را پيشنهاد كنند .شرط برسر زيبا روترين دختر.

باري اين باخت بخت بد زن عموي مرا رقم مي زند .در حالي كه سه سال بيشتر نداشته است .

ميرزا بيوكي ها كه مي دانسته اند عمو بزرك براي انتخاب جفت خويش شانسي ندارد با زيركي بازنده ها را وامي دارند كه زن عمو را به عقد عمو بزرگ در آورند .

در خاطر سلسليكي ها هم نمي گذشت كه قمار سرنوشت غم انگيزي را برايشان رقم خواهد زد .

اما سرنوشت عمو بزرگ فقط با قمار رقم نخورد .بلكه اميال پنهاني پدر علت اصلي حادثه ي فراموش نشدني مرگ عمو بزرگ بود .

پدر خوش داشت كه برسختكوشي مادرمهر تاييد بگذارد وو او را بيش از بيش تشويق كند بجاي انجام امور خانه امور مربوط به بيابان و گله داري را به عهد ه بگيرد .در عوض پدر بيشتر مي توانست در خانه بماند و نقشه هاي شيطاني اش را به مرور به اجرا بگذارد .

زن عمو به بهانه ي اينكه سشلو در پخت وپز غذا مهارت كافي ندارد هر روز پا به سراي ميرزا بيوك هاي بزرك مي گذاشته .سشلو چه رنجي بايد مي برده از اينكه جذابيت زنانه ي كافي نداشته كه نظر پدر را به خود جلب كند .اغلب در خشمي كور و شهواني مي سوخته .بخصوص سشلو هر روز شاهد عشق بازي آن ها بوده است .

پدر نسبت به عمو بزرگ خشمي بي امان و كور داشته .به گفته سشلو كه گاه پشت پرده ي بزرگ پنهان مي شده تا شاهد عشق بازي هاي سيري ناپذيرشان باشد شنيده بوده كه پدر در گوش زن عمو بزرگ نجوا مي كرده كار را بايد امروز تمام كني .

زن عمو عصر همان روز به اميال شهواني عمو دامن مي زند .و او را تا غار بزرگ سلسليك ها مي كشاند عموي بيچاره ي بخت برگشته عين حيوان پي او كشيده مي شود .

زن عمو ناخودآگاه به شيوه ي سلسليك هاي ماقبل ميلاد از جفت خويش دلبري مي كند .دلبري آميخته به خشم .پوست پلنگ مي پوشد .پستان هاي عريان و ران هاي برهنه عمو را به زوزه واداشته بوده .

زن عمو در آستانه ي غار با نيزه رقصي سلسليكي مي آغازد .عمو از شوق وخشم كور شهوت پيشاني اش را به سنگ ها مي سايد .مناسك رقص سلسليكي قبل از غروب آفتاب تمام مي شود .زن عمو با حركاتي موزون عمو را آرام آرام به درون غار مي كشاند .

تكه گوشتي را كه زير كپل راستش پنهان كرده بوده.به هوا پرتاب مي كند عمو مثل گرگ گرسنه گوشت خام را مي قاپد .به كردار رفتار هاي پيشينش كه شايد ريشه در طمع ورزي انسان داشته باشد رو از زن عمو مي گرداند .مشتاقانه گوشت را به نيش مي كشد زن عمو با خشمي آتشفشاني نيزه را در كمر گاه عمو فرو مي كند.

عمو ناباورانه رو به عقب بر مي گرداند و آخرين و جدي ترين چهره ي جفتش را در خاطر مي سپارد .

زن عمو با حيرت مي بيند اشك هاي عمو در حالي كه به زانو در آمده بي امان گونه اش را خيس مي كند .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:55  توسط علی نجفی  | 

رساله ي سلسليك

روستاي سلسليك در منتهي اليه جنوب غربي كشف رود واقع شده است با مردماني زارع فروتن و قوي .كوه ها وقلل در اطراف روستا برادروار نشسته اند و سال هاست كه در اعمال مردمان سلسليك انديشه مي كنند .

شمار خانه ها بايد به پانصد برسد .روستايي متمركز با خانه هاي كه دور روستا چرخيده اند .از بالا كه به روستا بنگري مي بيني كه بام ها پله پله تا كنار چشمه مي روند .كوچه هاي باريك مثل مار پيچ و تاب خورده اند تا برسند به مسجد كه در مركز سلسليك واقع شده .

چشمه همان آب قنات است كه متشكل از صدو پنجاه چاه در رديف هم حفر شده اند با بيشمار تونل .آب چشمه خوشگوار و زلال است .آفتاب در سلسليك زودتر از دشت ها غروب مي كند .كوه ها دم غروب سايه هاشان را دو لا سه لا روي هم مي اندازند اين است كه غلظت سايه ها در سلسليك بي اندازه زياد است طوري كه در سايه هاي آنجا اورانيم كشف كرده اند .

دم غروب دختران و كم و بيش زنان كوزه به دوش راهي چشمه مي شوند . تا آب بردارند از چشمه .وقتي كه كوزه ها را در آب مي خوابانند . آواز كوزه ها با طنين بق بقوي قمري ها در هم مي آميزند .و همين مسئله باعث شده است كه كسي به آلات موسيقي التفاتي نداشته باشد .مگر چند بيكاره كه از زور بيكاري به دو تار پناه آورده اند .

بستر رود فصلي سلسليك رابه دو بخش تقسيم كرده .قلعه كهنه و ينگه قلعه.

در بهار كه ابر ها ديوانه مي شوند .پيراهن هاي خيسشان را بر كوه ها و دره ها و بر خانه ها مي چلانند .پشت پنجره ايستادن وتماشاي رشته هاي نازك باران

پشته پشته شعر در كله ات مي رويانند .

وقتي كه سلسليكي در بيابان اسير باران مي شود.ومثل موش آب كشيده به سلسليك بر مي گردد ديدن دارد .

وقتي دختري خيسيده در باران بسوي خانه مي گريزد و لباس ها چسبيده به تن بهار اندامي اش مي كند ديدن دارد .

وقتي كه باران از نفس مي افتد . ابرها كون و كپل شان را جمع مي كنند و مي روند به سرزمين ديگر ناگهان سيلاب مثل شير مي غرد و سنگ بر سنگ مي كوبد واينطوري حضورش را اعلام مي كند.سلسليكي ها كنار رود وامي ايستند و آنقدر به آب گل آلود غلتان خيره مي شوند كه سرشان گيج مي رود .

سيلسليكي هاي پير به دوك شكسته اي مي مانند كه انگار از عهد دقيانوس آمده اند .نقل مي فرمايند كه سيل گاوي را بردرخت گردو نشانده بود كه بدانند چه اندازه پرزور است .

سلسليكي هاي پير هرگز به تماشاي سيل نمي آيند .در خاطرشان آنقدر سيل و زلزله و حادثه دارند كه حوادثي اين چنيني به سرگرمي كودكان مي مانند .

همه شان عينك هاي ضخيمي دارند گودي عينك روي نوك بيني شان ايستاده است و عدسي ها در يك متري چشم هاي شان .وقتي كه نگاهت مي كنند .

سرشان را به عقب خم مي كنند .و از توي كله شان بهت نگاه مي كنند . چهره نگاري مي كنند.يهو لبخند مليحي بر لب هايشان مي دود .

_تو پسرميرزا بيوك بزرگ هستي

كله شان را تكان تكان مي دهند و حرف هاي خودشان را تاييد مي كنند . در سلسليك رسم بر اين است كه جوان ها و كوچك ترها جلو پير مرد ها خم مي شوند .

و بردستان چروكيده ولي با ارزش سلسليك هاي پير بوسه مي زنند .چرا اينكار را مي كنند ؟جواب:به احترام تمام پستان هاي شادابي كه با دستان اين شريف مردان استعدادهايشان را به منصه ي ظهور رساندند . به احترام تمام نازك تناني كه شبانه با دستان اينان به كشف خود نائل شدند .اينان يعني سلسليك هاي پير با گرمي خاطره هاشان آهن را در كوره ذوب مي كنند . پيري عالمي دارد همه اش ناتواني نيست.

اغلب بخشي از شعر هاي حافظ را از بر دارند .با شعر هاي حافظ به مقام شامخ خود انزالي مي رسند و بسياري حرف هاي نگفته .چاك دهنمو باز نكنيد .

بگذاريد بعضي مطالب نگفته باقي بماند .رشته ي تسبيح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود

غرض از نوشته اين بود كه عظمت سلسليك بر شما مكشوف شود وگرنه از اين همه روده درازي چه حاصل.و از اين حرف ها .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 21:21  توسط علی نجفی  | 

شست

من ميرزا بيوكي ام .من خودم مي دانم كه چه خري هستم .شما ناراحت نشويد اين من نيست كه به من مي گويد ببخشيد بي ادبي مي شود خر كه هستيد خودت خر كه هستي .

داشتم مي گفتم .يه نفر توي ده ما بود كه خيلي بي ادب بود .الاغش را سوار مي شد و مردم را خر فرض مي كرد .در حالي كه الاغش خر بود و اين را نمي دانست مثئله اي به اين سادگي . يه رودخونه بود توي ده ما كه بند شلوار نداشت هر جا كه مي خواست مي شاشيد يه روز اونقد شاشيد كه سيل همه جا را ور داشت با خودش برد به اسفراين حالا چرا اسفراين منم نمي دانم .

بالا را داشته باش تا يه موضوع مهمي را به شما بگم كار از كار گذشته بود .يه خري بود كه با يه نفر از دوستاي من دوست شده بود و دوست من رپ بود

ما با همين رپ همكلاسي بوديم .يه معلم داشتيم كه خيلي ببخشيد خيلي شاشي بود و خيلي هم كوز مي داد . بعضي وقت ها كه دلش تنگ مي شد بغل ديوار كلاس مي شاشيد و كوز مي داد .ولي كوزش بو نمي داد .يكي از بچه ها معتقد بود كه بو مي داد ولي ما مي دانستيم كه عقايد چپي داشت و اعتقاداتش هيچ محلي از اعراب نداشت .و ما نمي توانستيم حرفش را باور كنيم .چون او يك دختر بود و سبيل هاش عين سبيل هاي استالين بود .درست است كه سبيل اونطوري نداشت ولي به هر حال سبيل هاش اونطوري بود گفتيم خدايا چه كنيم چه خاكي به سرمان بريزيم .يه روز يكي از بچه ها يه موتور پرشي خريد طوري كه از بالاي صد تبقه پرش مي زد .يه روز يه نفر ديگه يه اسلحه اي خريد كه از شهر ديگري بود اون نفري كه موتور پرشي داشت از همون شهر مي آمد تو مسيرش اون نفري كه اسلحه داشت دست بلند كرد گفت دربست به اون شهري كه من مي خوام اونو بكشم منظورش همون شهر ما بود كه معلم ما كوز مي داد و اون دختره اعتقاد داشت كه كوزش بو مي داد و اون پسره اومد زد دختره رو كشت .پسره كه پرشي بود خودشو كشت .پسره فيلم قيصر بود .وتوي فيلم قيصر هم بازي كرده بود پسره اسمش بهروز وثوق بود توي فيلم سلطان قلبها هم بجاي مرحوم فردين هم در نقش فردين بازي كرده بود . في الواقع در سه نقش بازي كرد .

ميرزا بيوكي ها با كله ي خودشان فكر مي كنند و با كله ي خودشان راه مي روند .

چند روزي بود كه مادام بواري فلوبر را خوانده بودم.عجب عياشي بوده اين زنه .دلم لك زده بود براي كسي كه با من دوست بشه و بعد هي به من خيانت كنه .

منم نقش دكتر شارل رو داشته باشم .دكتر شارل بيچاره ساده لوح و فرد با ايماني بوده .و هم زود باور .

مدام بواري اون قدرغرق در عياشي ميشه كه همه ي اون محله مي فهمن كه اهل حاله .

نقصش فعال بوده .تا اينك در آخر داستان خودشو مي كشه سم آرسنيك مي خوره .دكتر شارل بيچاره هم كه خيلي مرد بوده و يكدنده . بازم دوستش مي داره .

انگار نه انگار كه مادام بله .

عصرا فكل مي زدم و مي رفتم شباي شعر .واكس مو هم مي زدم .كفشاي شبرو ورني هم خريده بودم .چي شده بودم. ماه .

خلاصه اونقد تور پهن كردم و دون پاشيدم كه خوابم برد .صب كه بيدار شدم ديدم يكي داره جيك جيك مي كنه .

_سلام

با صداي ضعيف و ترسخورده گفت :سلام

_بخورمت ماماني خوشگل مادام بواري من .

خجالت كشيد دركش كردم .گنا.طفلكي .

_گفتم نگاه كن عزيزم .خجالت مجالت نداريم من فقط ازت مي خوام به من خيانت نكني فهميدي .با من رو راس باشي

اينجوري كه بگي زودتر خيانت تو كارشون پيدا ميشه .

اصلا با خيانت به دنيا ميان با سم آرسنيك هم از دنيا ميرن.

سرانجام جيك جيك من به عقابي بزرگ بدل شد .از يه كيلومتري طرف و شكار مي كرد .تمام مردم شهر به من خيانت كردند . از فرماندار بگير برو تا سپور محله .

وقتي هم كه به خونه مي آمد مي شد همون جيك جيك من .

سم آرسنيك تهيه كردم .ريختم تو منبع آب شرب .گفتم اي سم آرسنيك تورو بخدا هر كي خيانت تو كارشه برو تو رگاش .سيستمشو مختل كن دو روز بعد هم كارشو تموم كن . از اونجايي كه آرسنيك خائن بود برعكس عمل كرد . دو روز بعد هر چه پيشنماز و شارل مارلي بود رفتند سينه ي قبرستان.

اين جوري بود كه خيانت در اين شهر تموم شد .جيك جيك ها ديگه نمي تونستند خيانت كنند .فقط چند تا سپور محله و الوات تو اين شهر باقي موندند .

اونا هم توبه كردند و رفتند فرماندار شدند .

بابك خرمدين

من در يك خانواده ي جعلي به دنيا آمدم .در دهكده اي جعلي .با پدر مادري جعلي .تنها واقعيت زندگي من اين است كه در برج كژدم به دنيا آمدم .

روز تولدم با روز تولد سروانتس و ديدرو و آنتوان چخوف و هيتلر و استالين يكي بود .شايعه ي قوي وجود دارد كه با علي اكبر دهخدا در يك سال به دنيا آمده ايم .

در نه ماهگي كمان به دست مي گرفتم .در دو سالگي روح خود را در اسبي مي جستم كه تولد ش با تولد من همزمان بود .

در سه سالگي فيل سوار بودم .در ده سالگي به علت طغيان رودخانه سلسليك مرا بر خر گري نشاندند ودر تمام ولايات گرداندند .

چون ادعا كرده بودم كه نخستين زيستنگاه هاي بشري در روستاي ما بوده است .و ستون هاي تخت جمشيد را نياي من در زير سايبان طويله از سنگ تراشيده بوده .

سوسنگان موسنگان و چوسنگكان در دشت هاي فراخ و شكمباره ي ولايت ما كه هر كدام نشان از تمدني با شكوه دارد در زير خاك پنهان شده .

اين جعليات را ساخته اند كه جلو انتشار عقايد انقلابي مرا در طومار فراموشي بپيچند .

واقعيت اين است كه تمام بشريت سر و ته يك گه اند .در گذشته هيچ خبر قابل به عرضي نبوده است .همه ي جيك جيك ها به شارل مارل ها خيانت كرده اند .

بالا را داشته باش تا به پايين برسيم .

1_بچه ي قنداقي را سر وته بگيريد ترجيحا با پوشاك .

2_تاريخ را سرو ته بگيريد و حالا بخوانيد .نتيجه :الف_بشريت در جنگل ها مثل ميمون از درخت بالا مي رفته .ب_ماده ها بدون شورت بالا مي رفته اند .

ج_نرها دنبال پلنگ بودند.د_بشريت خواهر مادر ندارد . ه_خدا پدر آدم و حوا را بيامرزد .و_فرشته ها در ابتداي خلقتشان شعر حافظ از بر مي كرده اند .

ح_گل آدم را با پيمانه سرشتند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:51  توسط علی نجفی  | 

من ميرزا بيوكي ام .من خودم مي دانم كه چه خري هستم .شما ناراحت نشويد اين من نيست كه به من مي گويد ببخشيد بي ادبي مي شود خر كه هستيد خودت خر كه هستي .

داشتم مي گفتم .يه نفر توي ده ما بود كه خيلي بي ادب بود .الاغش را سوار مي شد و مردم را خر فرض مي كرد .در حالي كه الاغش خر بود و اين را نمي دانست مثئله اي به اين سادگي . يه رودخونه بود توي ده ما كه بند شلوار نداشت هر جا كه مي خواست مي شاشيد يه روز اونقد شاشيد كه سيل همه جا را ور داشت با خودش برد به اسفراين حالا چرا اسفراين منم نمي دانم .

بالا را داشته باش تا يه موضوع مهمي را به شما بگم كار از كار گذشته بود .يه خري بود كه با يه نفر از دوستاي من دوست شده بود و دوست من رپ بود

ما با همين رپ همكلاسي بوديم .يه معلم داشتيم كه خيلي ببخشيد خيلي شاشي بود و خيلي هم كوز مي داد . بعضي وقت ها كه دلش تنگ مي شد بغل ديوار كلاس مي شاشيد و كوز مي داد .ولي كوزش بو نمي داد .يكي از بچه ها معتقد بود كه بو مي داد ولي ما مي دانستيم كه عقايد چپي داشت و اعتقاداتش هيچ محلي از اعراب نداشت .و ما نمي توانستيم حرفش را باور كنيم .چون او يك دختر بود و سبيل هاش عين سبيل هاي استالين بود .درست است كه سبيل اونطوري نداشت ولي به هر حال سبيل هاش اونطوري بود گفتيم خدايا چه كنيم چه خاكي به سرمان بريزيم .يه روز يكي از بچه ها يه موتور پرشي خريد طوري كه از بالاي صد تبقه پرش مي زد .يه روز يه نفر ديگه يه اسلحه اي خريد كه از شهر ديگري بود اون نفري كه موتور پرشي داشت از همون شهر مي آمد تو مسيرش اون نفري كه اسلحه داشت دست بلند كرد گفت دربست به اون شهري كه من مي خوام اونو بكشم منظورش همون شهر ما بود كه معلم ما كوز مي داد و اون دختره اعتقاد داشت كه كوزش بو مي داد و اون پسره اومد زد دختره رو كشت .پسره كه پرشي بود خودشو كشت .پسره فيلم قيصر بود .وتوي فيلم قيصر هم بازي كرده بود پسره اسمش بهروز وثوق بود توي فيلم سلطان قلبها هم بجاي مرحوم فردين هم در نقش فردين بازي كرده بود .يعني في الواقع در يك آن دو نقش بازي كرده بود .

ميرزا بيوكي ها با كله ي خودشان فكر مي كنند و با كله ي خودشان راه مي روند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:33  توسط علی نجفی  | 

صابون نمي خواي

شب باور نكردني شروع شد .كنار دريچه نشسته بودم .شب مثل پارچه خيس تاريك پشت دريچه افتاده بود .مي شنيدم مردي خسته كه رو پاهاش بند نبود

آهنگ فراموش شده اي را با سوت مي زد.در دنباله آهنگ صدايش به زوزه گرگ بدل مي شد .شايد هم گرگي ماده بود كه غلظت شب را بر نمي تابيد .

زوزه به ناله افتاد .ناله در ماده ي سياه شب كه از دوده سفته بودند.محو شد .شعاع برنده فانوس بادي شب را از زواياي گوناگون بريد .از كنار دريچه ي من رد شد .

بي شك اين نور براي چون مني كه چهل شب روز ها خوابيده بودم و شب هاچله نشسته بودم سرگرمي غريبي بود . پالتو را با كلاه پوشيدم .كفش هاي جاهلي را

به پا كردم وبسوي مرد خسته رفتم .مرد زانو زده بود .فانوس در كنارش از او نقشي زده بود كه فقط ونگوگ مي دتوانست چنين دستي زده باشد .مرد شانه ي چپش را به تاريكي تكيه داده بود .نور فانوس سينه تاريكي را شكافته بود.سر مرد روي سينه اش بود عق كه مي زد خون از پشت ابهايش به صورت تاريكي مي پاشيد.

تاريكي ناباور ايستاده بود ومرد را مي نگريست .كلاه دوره دار جاهلي اش را در مشت راستش مچاله كرده بود در دست راستش چيزي بود كه در تاريكي نگه داشته

بود دوباره عق زد خون لوله شد در هواي پاشيد . با چشم هاي سرخ ملتهب نگاهم كرد .بسويش قدم كشيدم .به سرعت دست راستش را بالا برد.بوي الكل و سيانور در هوا پيچيد .آخرين جرعه را در گلوي زخميش چكاند . نعره كشيد .نعش زمين شد .گويي كه هيچگاه نفس نمي كشيده است . دست بردم د جيب جليقه اش .چند سكه ي پول بود و عكس زني كه شلال موها روي شانه ها رها شده سرش را اندكي به پشت خمانده بود .و نگاهش شاد بود چاك سينه اش در عكس تاريك بود .زير چانه چاه گلو مات بود و محو. لب ها نازك بود وبشكل ب .پشت لب ها كرك نرمي رسته بود .عكس را در جيب جليقه جا دادم و.كلاه را از مشتش بيرون كشيدم .نعشش را برگرداندم و كلاه را روي صورتش گذاشتم

نفس سوخته ي اسب مي آمدفانوس بادي رابا دست راست در راستاي پيشاني اش گرفته بود. پشت درخت ها پناه گرفتم . كاكل اسب در صفحه ي قيري شب شكل گرفته بود .نعش منعطف و لش بود .سر دست گرفت .چرخا چرخ .هيش هيش .تاريكي غليظ شب درشكه را پيش راند ودر آن دور ها در شكم خود پيچيد وامحا نابودگي .چه شكم باره است اين مرگ .بايد مي رفتم كوچه ي شاه پسندي ها.

كوچه اي دراز وتنگ . دق الباب.مچ دست خاتون تا آرنج حلقه هاي مدور طلا داشت .زاغ چشم .با پيراهني بلوچي ديلاق. به مگس مي ماند .

_خاتون مي شنوي .

 

 

 

 

 

 

 

................گفتم بباف ميرزا سيف بباف در نبود من هر چه بوده و نبوده.

قنديل ها تا قوزك پاي آدم ها پايين آمده بودند.شاگرد ميرزا سيف دم غروب برف ها را روبيده بود.نيمه هاي شب بود كه دم كاروانسراي سيف رسيدم .جاني برايم نمانده بود باقي هر چه بود ارادت من به حضرت كنياك بود تمام رگ و پي ام مور مور مي شد .با مشت هاي يخ زده مي كوبيدم به در بزرگ كاروانسراي بيد آبادي ها كه ميرزا سيف چند سالي بود كه متصدي امور شان شده بود .حتما خواب ميرزا سيف سنگين بوده كه هيكل يخ زده ام افتاده بوده است پاي در .و گونه ي چپم با كف دست ها مماس زمين يخ زده بوده است .

_ كودكي معصوم بوده اي انگار ميرزا بيوك.خدا تورا دوباره به ما داده است .مي دهم به شبيه خوان هاي سيداشهدا خرجي بدهند ميرزا.

مي دانم كه چهرهام به عرق نشسته بود .ميرزا سيف كنياك را زير زبانم مي ريخت.و شاگردش آتش را ور مي خيزاند كه گرمم كنند .صدا از غيب رسيده بوده .خندق و بارو كجا بوده.رشمه هاي بسته به پايم را باز كن سيف.التماس مي كنم به تو.

_آخر با چه ابزاري ميرزا بيوك بگذار بروم چاقو بياورم

_نه سيف با دندانت .مرد دندان كه داري .

_جا نگه دار ناله نكن

_رمق ندارم .

_خوب كه چنين گفته و شنيده ام في الواقع هذيان مي گفته ام . اين ها كه تو مي گويي به ياد ندارم .

_تخته نرد بياورم ارباب.

_نه چاغوز تخته نرد نه .بيا بنشين و ناف ليلي بساز.رخت ولباس هم بياور .

_ارباب رخت وپخت من كه برازنده ي شما نيست .

_اندروني هم داري .

_نه ارباب از ترس الوات و بگير و ببند ها .اندروني ها را مرخص كرديم.

_برايت چاي مي ريزم.

_كنياك فقط كنياك

_ سر به خط گذاشتم .كنياك ديگر را هم آوردم .اما چرت امانت را بريده بود .مي شد فهميد كه ديگر نشئگي و خستگي خوابت مي كرد .

سر از خواب كه برداشتم چششمم به ميرزا سيف افتاد .سرم از زور درد مي تركيد .انگار توي سرم سرب ريخته بودند.

_كنياك ميرزا سيف كنياك

_خانه خراب مي خواهي خودت را بكشي

_پپاي افزار هايم را بياور.مي خواهم بروم كوچه ي شاه پسندي ها.بايد خودم كاري بكنم .

سيف تقريبا داد مي كشيد:امان از شما بيوك ها نه خدا مي شناسيد و نه دين خدا.

گوشم از داد و فرياد ها ي سيف پر بود وقعي نگذاشتم .پاپاخ را پوشيدم.به چاغوز امر كردم پاتاوه هايم را به ساق پاهايم بپيچاند .مهياي رفتن بوديم كه يقه ي چاغوز را پيچاندم يك چارك كنياك را ريختم توي گلويش. به سرفه افتاد . صورتش قرمز شد به سياهي زد .سيف گفت :كشتي بچه ي مردم را .

_از كي چاغوز شده بچه ي مردم .

_مروتت كجا رفته بيوك

_رفته پي شانسش سيف.

شنيدم كه سيف نفرينم كرد .چاغوز پا پس مي كشيد .با مشت زدم به گيجگاهش.با كمر خميده سه تا چهار قدم به چپ و راست چرخيد .مثل فرفره گيج از چرخش باز ايستاد .برف روي برف مي باريد .كالسكه ها از چرخش باز ايستاده بودند .آدم ها تك و توك در پالتو هاي ماهوت تن پيچانده بودند مثل جوجه تيغي گردن را در خود فرو داده بودند.و ترس خورده چپ و راست خود را مي پاييدند .تن فربه برف گام ها هاشان را پي در پي در خود فرو مي خورد . چاغوز بي اختيار مي خنديد . مي گفت ارباب مزاح مي فرماييد .لبخند مليح به زير لب هام مي دويد . چشم هاي ميرزا بيوكيم بفهمي نفهمي چين مي افتاد.خود مي دانستم رنگ چشم هايم عسلي بودند مثل رنگ چشم تمام بيوكي ها .نفرت اما از چشم هايم مي باريد .تمام بيوكي هاي يالغوز در سن چهل تا پنجاه بي رحم مي شوند .از انجام هيچ كاري فرو گذار نيستند .

بي اختيار ياد پدرم افتادم كه حالا در سينه قبرستان زير آن همه برف خوابيده است .اگر چاغوز امان مي داد مي توانستم بيشتر به ياد پدرم بيفتم .اما ور مي زند اين چاغوز لعنتي .

_ببين چه مي گويم ارباب. به چشم هايم نگاه كن .چشم هايم مثل چشم هاي گربه برق مي زند .ارباب زودتر برويم با خاتون بنشينيم چك چك عرق بخوريم .

_تو تو با خاتون بنشيني عرق بخوري .بچه مزلف .

كوبيدم توي گيجگاهش .با صورت افتاد روي برف ها .لگدم گرفت زير دنبه اش .مثل سگ واق زد .گمانم از هوش رفته بود .لاشه اش را روي برف ها از پي گام هايم مي كشيدم و ناسزا مي گفتم كه دستي شانه ام را عقب كشيد.چشم ها و لب ودهنش در شالي شتري پيچيده بود و چشم هاي درشتش در چشم هاي ميرزا بيوكي من خيره مانده بود شرم كه نمي كرد هيچ بلكه ابايي هم نداشت.چشم در چشم من .قمه را از پر شالم بيرون كشيدم توي هوا چرخاندم و حواله ي شكمبه اش كردم كه روده هايش را مثل روده هاي سگ بيرون بريزم كه هيچ احدالناسي جرائت نكند در اين شهر خيره شود در چشم هاي عسلي بيوك ها .دستي چغر و زبر مچ دستم را ساييد .

باري چشم هايم درست مي ديدند .و گوش هايم درست مي شنيدند كه صداي نخراشيده نتراشيده اي گفت ميرزا بيوك غلاف كن كه خونت را مي ريزم روي همين برف هاي سفيد. شما بيوك ها هر گهي كه خواستيد در اين شهر خورديد .بس كنيد عامو .شرم كنيد .اگر خونت را نمي ريزم .نه به خاطر توست نه بخاطر بيوك ها كه من قسم خورده ام چند صباح ديگر سايه ام را بر سر بچه هايم بيندازم .

فكري در سرم مثل خنجر رعد درخشيد.نكند كه با دست هاي همين مرد .پا ودست هايم به رشمه بسته شد هان .در ذهنم به چشم هاي ميرزا بيو كي ام خيره شدم .تو چه مي گويي .هان .شايد نه حتما همين دست ها مرا رشمه پيچ كرد و روي برف ها رهايم كرد .شايد نه حتما همين مرد مثل سايه دنبال سر من است تو چه مي گويي هان .

_جواب بده بيوك

_بيوك ها خدا كه نيستند .

هان اين صداي خودم بود يا صداي آن مرد كه تا به خود جنبيده باشم چاغوز را از دم من بدر برده بود .بيو كها تا وقتي كه اسب داشتند و تفنگ خداي اين كوه و كمر بودند .

تحكم صداي پدر بود كه گفت :اسم ورسمي داشتيم پاي پياده خدمتمان مي رسيدند . افسار اسبمان را از آن سر شهر تا اين سر شهر مي كشيدند .

خودم با همين گوش هايم شنيده بودم كه رئيس آجان ها تعليمي اش را زير بغلش داد و گفت :ميرزا بيو ك اجازه مي فرمائيد چاكرتان دستتان را ببوسد .

مرحوم پدر با آن صداي ميرزا بيو كي اش گفت:تواضع مي فرمائيد.

_قزل عمه گفت :مي فرمائيد شبانه لچك به سرتان كنيم از اين ولايت برويد .همين را كم داشتيم .بعد از يك عمر آبرو داري .

همچنان كه پيش عصاي قزل عمه سر خمانده بودم دوباره شنيدم كه گفت :ميرزا بيوك بزرگ تنت در قبر بلرزد كه بچه هايت را بايد از ته كوچه ي شاپسندي ها پيدا كنند .وقتي كه اسب را هي مي كردي باد پشت سرت لوله مي شد .حالا اين يالغوز از خاتون تو سري مي خورد .هنوز كجايش را ديده ايم .

زمين باز نشد كه مرا در خود بلعيده باشد .همانطور كه به سمت كوچه ي شاه پسندي ها كشيده مي شدم .با خود گفتم فاتحه اي بخوانم براي قزل عمه ي . كه ترتيب فاتحه از خاطرم پريد . و زيپ شلوارم را دادم پائين و به بغل ديوار آجري خام مردم شاشيدم . اينقدر اين كلمه ي مردم مثل پتك از دهن عمه به سرم خورده بود كه دلم مي خواست هم به دهن عمه بشاشم و هم به دهن مردم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:31  توسط علی نجفی  | 

صابون نمي خواي

شب باور نكردني شروع شد .كنار دريچه نشسته بودم .شب مثل پارچه خيس تاريك پشت دريچه افتاده بود .مي شنيدم مردي خسته كه رو پاهاش بند نبود

آهنگ فراموش شده اي را با سوت مي زد.در دنباله آهنگ صدايش به زوزه گرگ بدل مي شد .شايد هم گرگي ماده بود كه غلظت شب را بر نمي تابيد .

زوزه به ناله افتاد .ناله در ماده ي سياه شب كه از دوده سفته بودند.محو شد .شعاع برنده فانوس بادي شب را از زواياي گوناگون بريد .از كنار دريچه ي من رد شد .

بي شك اين نور براي چون مني كه چهل شب روز ها خوابيده بودم و شب هاچله نشسته بودم سرگرمي غريبي بود . پالتو را با كلاه پوشيدم .كفش هاي جاهلي را

به پا كردم وبسوي مرد خسته رفتم .مرد زانو زده بود .فانوس در كنارش از او نقشي زده بود كه فقط ونگوگ مي دتوانست چنين دستي زده باشد .مرد شانه ي چپش را به تاريكي تكيه داده بود .نور فانوس سينه تاريكي را شكافته بود.سر مرد روي سينه اش بود عق كه مي زد خون از پشت ابهايش به صورت تاريكي مي پاشيد.

تاريكي ناباور ايستاده بود ومرد را مي نگريست .كلاه دوره دار جاهلي اش را در مشت راستش مچاله كرده بود در دست راستش چيزي بود كه در تاريكي نگه داشته

بود دوباره عق زد خون لوله شد در هواي پاشيد . با چشم هاي سرخ ملتهب نگاهم كرد .بسويش قدم كشيدم .به سرعت دست راستش را بالا برد.بوي الكل و سيانور در هوا پيچيد .آخرين جرعه را در گلوي زخميش چكاند . نعره كشيد .نعش زمين شد .گويي كه هيچگاه نفس نمي كشيده است . دست بردم د جيب جليقه اش .چند سكه ي پول بود و عكس زني كه شلال موها روي شانه ها رها شده سرش را اندكي به پشت خمانده بود .و نگاهش شاد بود چاك سينه اش در عكس تاريك بود .زير چانه چاه گلو مات بود و محو. لب ها نازك بود وبشكل ب .پشت لب ها كرك نرمي رسته بود .عكس را در جيب جليقه جا دادم و.كلاه را از مشتش بيرون كشيدم .نعشش را برگرداندم و كلاه را روي صورتش گذاشتم

نفس سوخته ي اسب مي آمدفانوس بادي رابا دست راست در راستاي پيشاني اش گرفته بود. پشت درخت ها پناه گرفتم . كاكل اسب در صفحه ي قيري شب شكل گرفته بود .نعش منعطف و لش بود .سر دست گرفت .چرخا چرخ .هيش هيش .تاريكي غليظ شب درشكه را پيش راند ودر آن دور ها در شكم خود پيچيد وامحا نابودگي .چه شكم باره است اين مرگ .بايد مي رفتم كوچه ي شاه پسندي ها.

كوچه اي دراز وتنگ . دق الباب.مچ دست خاتون تا آرنج حلقه هاي مدور طلا داشت .زاغ چشم .با پيراهني بلوچي ديلاق. به مگس مي ماند .

_خاتون مي شنوي .

سفيداب تبريز نمي خواي

گفتم بباف ميرزا سيف بباف در نبود من هر چه بوده و نبوده.

قنديل ها تا قوزك پاي آدم ها پايين آمده بودند.شاگرد ميرزا سيف دم غروب برف ها را روبيده بود.نيمه هاي شب بود كه دم كاروانسراي سيف رسيدم .جاني برايم نمانده بود باقي هر چه بود ارادت من به حضرت كنياك بود تمام رگ و پي ام مور مور مي شد .با مشت هاي يخ زده مي كوبيدم به در بزرگ كاروانسراي بيد آبادي ها كه ميرزا سيف چند سالي بود كه متصدي امور شان شده بود .حتما خواب ميرزا سيف سنگين بوده كه هيكل يخ زده ام افتاده بوده است پاي در .و گونه ي چپم با كف دست ها مماس زمين يخ زده بوده است .

_ كودكي معصوم بوده اي انگار ميرزا بيوك.خدا تورا دوباره به ما داده است .مي دهم به شبيه خوان هاي سيداشهدا خرجي بدهند ميرزا.

مي دانم كه چهرهام به عرق نشسته بود .ميرزا سيف كنياك را زير زبانم مي ريخت.و شاگردش آتش را ور مي خيزاند كه گرمم كنند .صدا از غيب رسيده بوده .خندق و بارو كجا بوده.رشمه هاي بسته به پايم را باز كن سيف.التماس مي كنم به تو.

_آخر با چه ابزاري ميرزا بيوك بگذار بروم چاقو بياورم

_نه سيف با دندانت .مرد دندان كه داري .

_جا نگه دار ناله نكن

_رمق ندارم .

_خوب كه چنين گفته و شنيده ام في الواقع هذيان مي گفته ام . اين ها كه تو مي گويي به ياد ندارم .

_تخته نرد بياورم ارباب.

_نه چاغوز تخته نرد نه .بيا بنشين و ناف ليلي بساز.رخت ولباس هم بياور .

_ارباب رخت وپخت من كه برازنده ي شما نيست .

_اندروني هم داري .

_نه ارباب از ترس الوات و بگير و ببند ها .اندروني ها را مرخص كرديم.

_برايت چاي مي ريزم.

_كنياك فقط كنياك

_ سر به خط گذاشتم .كنياك ديگر را هم آوردم .اما چرت امانت را بريده بود .مي شد فهميد كه ديگر نشئگي و خستگي خوابت مي كرد .

سر از خواب كه برداشتم چششمم به ميرزا سيف افتاد .سرم از زور درد مي تركيد .انگار توي سرم سرب ريخته بودند.

_كنياك ميرزا سيف كنياك

_خانه خراب مي خواهي خودت را بكشي

_پپاي افزار هايم را بياور.مي خواهم بروم كوچه ي شاه پسندي ها.بايد خودم كاري بكنم .

سيف تقريبا داد مي كشيد:امان از شما بيوك ها نه خدا مي شناسيد و نه دين خدا.

گوشم از داد و فرياد ها ي سيف پر بود وقعي نگذاشتم .پاپاخ را پوشيدم.به چاغوز امر كردم پاتاوه هايم را به ساق پاهايم بپيچاند .مهياي رفتن بوديم كه يقه ي چاغوز را پيچاندم يك چارك كنياك را ريختم توي گلويش. به سرفه افتاد . صورتش قرمز شد به سياهي زد .سيف گفت :كشتي بچه ي مردم را .

_از كي چاغوز شده بچه ي مردم .

_مروتت كجا رفته بيوك

_رفته پي شانسش سيف.

شنيدم كه سيف نفرينم كرد .چاغوز پا پس مي كشيد .با مشت زدم به گيجگاهش.با كمر خميده سه تا چهار قدم به چپ و راست چرخيد .مثل فرفره گيج از چرخش باز ايستاد .برف روي برف مي باريد .كالسكه ها از چرخش باز ايستاده بودند .آدم ها تك و توك در پالتو هاي ماهوت تن پيچانده بودند مثل جوجه تيغي گردن را در خود فرو داده بودند.و ترس خورده چپ و راست خود را مي پاييدند .تن فربه برف گام ها هاشان را پي در پي در خود فرو مي خورد . چاغوز بي اختيار مي خنديد . مي گفت ارباب مزاح مي فرماييد .لبخند مليح به زير لب هام مي دويد . چشم هاي ميرزا بيوكيم بفهمي نفهمي چين مي افتاد.خود مي دانستم رنگ چشم هايم عسلي بودند مثل رنگ چشم تمام بيوكي ها .نفرت اما از چشم هايم مي باريد .تمام بيوكي هاي يالغوز در سن چهل تا پنجاه بي رحم مي شوند .از انجام هيچ كاري فرو گذار نيستند .

بي اختيار ياد پدرم افتادم كه حالا در سينه قبرستان زير آن همه برف خوابيده است .اگر چاغوز امان مي داد مي توانستم بيشتر به ياد پدرم بيفتم .اما ور مي زند اين چاغوز لعنتي .

_ببين چه مي گويم ارباب. به چشم هايم نگاه كن .چشم هايم مثل چشم هاي گربه برق مي زند .ارباب زودتر برويم با خاتون بنشينيم چك چك عرق بخوريم .

_تو تو با خاتون بنشيني عرق بخوري .بچه مزلف .

كوبيدم توي گيجگاهش .با صورت افتاد روي برف ها .لگدم گرفت زير دنبه اش .مثل سگ واق زد .گمانم از هوش رفته بود .لاشه اش را روي برف ها از پي گام هايم مي كشيدم و ناسزا مي گفتم كه دستي شانه ام را عقب كشيد.چشم ها و لب ودهنش در شالي شتري پيچيده بود و چشم هاي درشتش در چشم هاي ميرزا بيوكي من خيره مانده بود شرم كه نمي كرد هيچ بلكه ابايي هم نداشت.چشم در چشم من .قمه را از پر شالم بيرون كشيدم توي هوا چرخاندم و حواله ي شكمبه اش كردم كه روده هايش را مثل روده هاي سگ بيرون بريزم كه هيچ احدالناسي جرائت نكند در اين شهر خيره شود در چشم هاي عسلي بيوك ها .دستي چغر و زبر مچ دستم را ساييد .

باري چشم هايم درست مي ديدند .و گوش هايم درست مي شنيدند كه صداي نخراشيده نتراشيده اي گفت ميرزا بيوك غلاف كن كه خونت را مي ريزم روي همين برف هاي سفيد. شما بيوك ها هر گهي كه خواستيد در اين شهر خورديد .بس كنيد عامو .شرم كنيد .اگر خونت را نمي ريزم .نه به خاطر توست نه بخاطر بيوك ها كه من قسم خورده ام چند صباح ديگر سايه ام را بر سر بچه هايم بيندازم .

فكري در سرم مثل خنجر رعد درخشيد.نكند كه با دست هاي همين مرد .پا ودست هايم به رشمه بسته شد هان .در ذهنم به چشم هاي ميرزا بيو كي ام خيره شدم .تو چه مي گويي .هان .شايد نه حتما همين دست ها مرا رشمه پيچ كرد و روي برف ها رهايم كرد .شايد نه حتما همين مرد مثل سايه دنبال سر من است تو چه مي گويي هان .

_جواب بده بيوك

_بيوك ها خدا كه نيستند .

هان اين صداي خودم بود يا صداي آن مرد كه تا به خود جنبيده باشم چاغوز را از دم من بدر برده بود .بيو كها تا وقتي كه اسب داشتند و تفنگ خداي اين كوه و كمر بودند .

تحكم صداي پدر بود كه گفت :اسم ورسمي داشتيم پاي پياده خدمتمان مي رسيدند . افسار اسبمان را از آن سر شهر تا اين سر شهر مي كشيدند .

خودم با همين گوش هايم شنيده بودم كه رئيس آجان ها تعليمي اش را زير بغلش داد و گفت :ميرزا بيو ك اجازه مي فرمائيد چاكرتان دستتان را ببوسد .

مرحوم پدر با آن صداي ميرزا بيو كي اش گفت:تواضع مي فرمائيد.

_قزل عمه گفت :مي فرمائيد شبانه لچك به سرتان كنيم از اين ولايت برويد .همين را كم داشتيم .بعد از يك عمر آبرو داري .

همچنان كه پيش عصاي قزل عمه سر خمانده بودم دوباره شنيدم كه گفت :ميرزا بيوك بزرگ تنت در قبر بلرزد كه بچه هايت را بايد از ته كوچه ي شاپسندي ها پيدا كنند .وقتي كه اسب را هي مي كردي باد پشت سرت لوله مي شد .حالا اين يالغوز از خاتون تو سري مي خورد .هنوز كجايش را ديده ايم .

زمين باز نشد كه مرا در خود بلعيده باشد .همانطور كه به سمت كوچه ي شاه پسندي ها كشيده مي شدم .با خود گفتم فاتحه اي بخوانم براي قزل عمه ي . كه ترتيب فاتحه از خاطرم پريد . و زيپ شلوارم را دادم پائين و به بغل ديوار آجري خام مردم شاشيدم . اينقدر اين كلمه ي مردم مثل پتك از دهن عمه به سرم خورده بود كه دلم مي خواست هم به دهن عمه بشاشم و هم به دهن مردم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:20  توسط علی نجفی  | 

روزي گذشت پادشهي از گذر گهي.گفت عجب شبدر تري.                                 

زندگي شايد يك خيابان درازي است كه  هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسماني است كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر مي گردد

يا نگاه گيج رهگذري باشد

كه كلاه از سر بر مي دارد

و به يك رهگذر ديگر با لبخند بي معني

مي گويد :صبح بخير

زندگي كوتاه است و از اين حرفا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:34  توسط علی نجفی  | 

الحمدالله.خوبم .چي برو  كدو با اتوبوس ميره همدان.اينو كه گفتي .آره خوبم .هوا خوبه .اونجا هوا چطوره.خ.به بچه هات بزرگ شدند .(نه درجا زدند) پس دبستان نميره .ها راست ميگي حواسم نبود .

كي اومدي بيرون .نيومدي .پس همون تويي .منكه شماره ي خونتو گرفتم .

نه خير شما با دفتر زندان تماس گرفتي .

وچند تاي ديگه.آمليا فلوريا .فلوريا آمليا .آگوستيبن قديس خدا پدرش و بيامرزه كه اين كلمه رو به من ياد داد.و مرا بنده ي اصلا برده اسپارتاكوس شجاع و روم باستان .

كي گفته خره .چار پايه .اخراجي ها با تهمينه ي ميلاني و مراد فرهاد پور ملاقات دوستانه اي را در ورزشگاه دوبي ترتيب يه نفر را دادند .مايلي پير .پيران عابد شيخان گمراه.

و زندگي كوتاه آه آه از دلت آه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 22:53  توسط علی نجفی  |