رساله ي سلسليك سه
ساگان نام نوه ي سر سلسله ي بيوك هاي بزرگ بود كه براي پدر انتخاب شده بود . و پدر بايد حرمت اين نام را حفظ مي كرد .
سلسليك ها ديگر اتحاد و يكدستي خود را از دست داده بودند .در چند شاخه از هم جدا شده بودند.
شاخه ي اويغوري شاختايي وازبك .
نياي پدر به شاختايي ها مي رسيد منتهي بي آنكه نسب خود را انكار كنند با عنوان ميرزا بيوك ها براي خود ارزش و مقامي بيش تر و والاتر قائل بودند
سروري بيوك ها بيش از تولد ساگان آغاز شد . سر سلسله ي بيوك ها به نام مغل شهرتي براي خود به هم زد . تركمن ها براي غارت سال هاي پي در پي به قلمرو سلسليك ها دست اندازي مي كردند .
سلسيك ها ناچار دور تا دور روستا را ديوار هاي بلندي كشيدند .ود رچند جا برج ها ي بلند نگهباني ساختند .
در سفر اخيري كه با پرفسور شاگان به سلسليك داشتيم. رد ديوار ها را پي گرفتيم كه با چين و انحناهاي ملايمي گرد بر گرد سلسليك چرخيده بود.در منتهي اليه شمال غربي سلسليك به برج بلند مخروبه اي رسيديم .ديوار مدور برج تماما از سنگ و گل ساخته شده بود .
ديگر برج ها بكلي ويران شده وبا خاك يكسان گرديده بود .شاگان اعتراف كرد كه طبيعت سلسليك بي نظير است .شاگان از طرف يونسكو ماموريت داشت نحوه ي شكل گيري تاريخ سلسليك كه خود نمونه ي عيني و مسلم اولين زيستنگاه هاي بشري است به ثبت برساند .
از قبر هاي كوزه اي برايش گفتم كه در كودكي ما سلسليك ها اسباب تفريح ونشاط بود .
باري در كنار آبشار سلسليك تپه اي بود .درست به شكل پستان زني كامله و كمي شاداب تر.
اغلب در شيب تپه دراز مي كشيديم و نوبتي با نوك پستان بازي مي كرديم .و به روياهاي دور دراز مي رفتيم .روياي ما وقتي به اوج خود مي رسيد كه نوبت ما تمام مي شد . و رو به ابرها دراز مي كشيديم. و حركت ابرها سرگيجه اي نشاط آور را در ما ايجاد مي كرد .
اغلب با خود نجوا مي كرديم و نجواي ما در صداي شرشر مهيب آبشار گم مي شد .
ما نسلي از سلسيك ها بوديم كه كاملا به حيطه ي عواطف و احساسات آدمي پاي گذاشته بوديم .
ما عاشق طبيعت و گل وگياه بوديم .حتي تعدادي از ما توانسته بودند عاشق مادرانشان و يا دختران نورسي بشوند كه حركات مادينگي در آن ها سير تكاملي خود را طي كرده بود .
باري در شيب تپه ناگهان حفره اي باز شد .اين اتفاق زماني افتاد كه يكي از همبازي هاي من تلاش مي كرد از شيب تپه خود را به بالاي تپه بكشاند در تلاش بي امان او كه خاك هاي شيب تپه را با سر پنجه هايش مي خراشيد حفره سرباز كرد .
جداره هاي حفره از سفال بود داخل سفال اسكلت يك جفت سلسليكي ناياب و پيشيني مشاهده شد .جمجمه ي اسكلت مرد غرق در لذتي سرگيجه آور با دستاني آويخته برگردن زن به سفر رويا رفته بود .
اسكلت جمجمه ي زن رو به عقب چرخيده و مسلما تلاش مي كرده مرد را از خواب رويا بيدار كند .
سوي حفره خالي چشم هاي زن درست زيرچانه و لب هاي گشوده به لذت مرد را نشانه رفته بود .
مرد جوري فيگور گرفته بود كه گويي در خلسه ي سرودن شعري بوده است كه اندام موزون زن آن را رقم مي زده .
هنگامي كه دست برديم جمجمه ي زن را كه زير چانه ي مرد قرار گرفته بود و دست راست مرد زير جمجمه زن بود برداريم حرارتي شبيه به هرم ذغال گر گرفته دستمان را پس زد . فقط به تماشاي آن اكتفا كرديم و آنجا بود كه به راز مرد وزن بودن پي برديم .
وقتي كه پرفسور شاگان را براي مشاهده ي حفره ي خمره اي بردم .آنقدر شگفت زده شد كه به گريه افتاد .
روز بعد بود كه شاگان را به ديدن غار مشهور سلسليك بردم .از مشاهده ي نقاشي روي ديواره ي غار
گه گيجه گرفت .
روز بعد با شاگان به ديدار زن عمو رفتيم كه در نود و دو سالگي در مرز جنون و حيرت بسر مي برد
زن عمو در كمال فاقه و فقر جوري شاگان را نگاه مي كرد كه گويي به طفلي خرد مي نگرد .در حركات وسكناتش وقار وشكوه سلسليكي به عينه قابل درك بود .زن عمو بعد از مرگ پدر خودخواه ومتفرعن شده بود .همه چيز در نظرش وزن خود را از دست داده بودند .
نحوه ي لباس پوشيدن و نگاه متفكرانه ي زن عمو او را بين زنان بي همتا مي كرد .
دامن گلدار با پاچين چتري مي پوشيد . حاشيه دامنش پر بد از گل هاي ريز زرد .
روسري اش منقش به گل هاي سرخ پنج پر بود كه زمينه اي سفيد داشت .
زن عمو بعد از كشتن جفتش روابطش را با مردم سلسليك گسست .آيا زن عمو روابطش را از پدر هم گسسته بود ؟
هرگز در اين مورد با كسي سخن نگفت .و هيچ سلسليكي اي بعد از كشته شدن عمو زن عمو را در روز روشن رويت نكرد.
آيا زن عمو براي ديدار هاي پنهاني اش از تاريكي شب سود مي جسته است ؟
تا كنون چيزي در اين مورد آشكار نشده است .
سرگرمي غريب زن عمو بافتن قاليچه بود .تركيب رنگ هايش چنگي به دل نمي زد .اما نقش هاي بي نظيري مي زد.
تا مرز شصت سالگي دويست و شصت و هفت قاليچه بافت . تعدادي از اين قاليچه ها سراي ميرزا بيوك ها را مفروش كرده است .
سروري ميرزا بيوك ها در جواني پدر شان و مرتبه اي ديگر يافت . سروري ميرزا بيوك ها به طرز عجيبي با سرنوشت غم انگيز قباد گره خورد .افغان ها كه از مرز هاي شرقي ايران از راه كوره هاي ناشناخته خود را به كو هاي سلسليك مي رساندند توانسته بودند زارع مفلوك و فقير به نام قباد را راضي كنند در ازاي گرفتن ترياك به آن ها توشه راه بدهد و در حقيقت آنها را از گشنگي و تشنگي نجات بدهد . هيچ سسلسليكي عاقل به غيرسلسليكي اعتماد نمي كرد .اما افغان ها از اعتماد قباد روزنه اي براي نفوذ در ميان سلسليك ها يافتند .
آن ها توانستند در مدت زمان كوتاهي بسياري از مردم آن جا را به ترياك معتاد كنند .از اين رهگذر قباد توانست تمكن مالي پيدا كند .زندگي را جور ديگري تجربه كند .
اين ماجرا كش و قوس هاي زيادي پيدا كرد .قباد چند سال پياپي زمين هايش را زير كشت نبرد .
براي چپق اش توتون هاي مرغوب مي خريد .دور ميدان گاه روي تنه ي درختي مي نشست كه سال ها پيشتر مردم آن تنه را از رود كنار در يك فرسخي سلسليك پيدا كرده بودند .قباد با مردم سر سنگين شده بود . سلام فرو دستان را با اكراه جواب مي داد .بار ها سلسليك هاي كه بيست وپنج خشتك از قباد بيشتر پاره كرده بودند متذكر شدند كه جواب هاي هوي است ولي گوش قباد به اين حرف ها بدهكار نبود
قباد روابطش را با افغان ها بيش تر كرد . روزي از روز ها افغان ها به قباد گفتند برو قرص آسپرين بخر .
سر دسته ي افغان ها سرور خان مچ دست زن قباد را كه پستو خانه رفته بود تا براي مهمانهايش
نان و چاشتي درست كند گرفت زن خواست كه جيغ بكشد دست بزرگ سرور جيغ را دردهان زن خفه كرد زن مثل گنجشك خيس لرزيد .و ترس خورده خود را تسليم مرد افغان كرد .وقتي قباد برگشت .
زن در كنج پستو مي گريست .
قباد علت گريه اش را جويا شد .اما زن نتوانست از زور گريه ماجرا را بگويد .قباد فكر كرد گريه ي زن حتما مربوط مي شود به عادت ماهيانه اش .لذا گفت :مهمان داريم زن گريه هايت را بگذار براي بعد .
زن قباد چاشت را آماده كرده وسپس تمام روز خود را در اصطبل كنار اسب افغان ها قايم كرد . سارو شب با شتاب نزد زن عمو رفت .
زن عمو نقل مي كرد :سارو مثل بيد مي لرزيد .تقلا مي كرد چيزي بگويد .ناگفته فهميدم ماجرا از چه قرار است.
نفسم داشت پس مي افتاد .خشم تمام سينه ام را پر كرد .آنقدر فرياد كشيدم كه سارو گريخت .
از فرداي آن روز خبر به روي روز افتاد .
قباد ديگر در روز روشن ديده نشد .شب ها شيره كشخانه مي رفت تا سپيده ي صبح شيره مي كشيد و آه .
شده بود عينهو ني قليان .دست هايش را در پس پشتش بهم قلاب مي كرد مثل اسب عصاري دور خانه مي چرخيد .
سلسليك ها سرشكسته بودند و چشم ديدن قباد را نداشتند .سرور خان حظي كه از سارو برده بود نتوانست فراموش كند .شبي به جام پنجره زد و سارو بي اختيار بهترين رخت هايش را پوشيد و رفت بالاي سر دختر دو ساله و پسر چهار ساله اش كه معصومانه خفته بودند .خم شد بوسيدشان و گريه كنان دويد به كوچه .پريد پشت اسب سرور خان .اسب آندو را مثل دو دلداده به سمت پناهگاه افغان ها برد .
سلسليك ها هم خشمگين بودند و هم سرشكسته.منتهي افغان ها هم تفنگ داشتند و هم از سلسليك ها خشن تر بودند .
پدر كه نتوانست توهين افغان ها را برتابد .پنجا ه گوسفند نرينه ي پروار را با سه اسلحه ي برنو كه متعلق به تفنگچيان صفدر ياغي بودند طاق زد .
پدر دو تن از رشيدترين جوان هاي سلسليكي كه تير انداختن بلد بودند همرا ه خود كرد .
قزل عمه مي گويد :شنيدم كه دستي به پنجره خورد.لت پنجره را باز كردم ديدم ساگانوست
_ساگانو ها چي شده چرا نفست سوخته .
_گوش كن نديمه ساگان شبگير پيش من بود قصد كشتن افغان ها را كرده نمي خواهي كاري بكني0 .
_ساگان از كسي مشورت نمي خواهد .من او را مي شناسم حالا او توي كوه هاي بابا منتظر افغان هاست كه در تيررسش قرار بگيرند .
ساگانو يكي از نشمه هاي پدر بود كه شوهرش در جواني طاعون گرفت و در ولايت غريب مرد .
و ساگانو را در بيست سالگي بيوه كرد .
قبل از ظهر پدر جنازه ي سرور را روي زين اسب خمانده بود .دست هاي سرور آنقدر بلند بودند كه به سنگ پاره ها مي گرفت .
در آسمان چند پاره ابر بود و دسته ي لاشخور ها كه سايه به سايه ي جنازه مي آمدند .
پدر جنازه را وسط ميدانگاه ده به زمين فرو كوفت .مردان سلسليك در گرماي تيرماه در بيابان ها كاشته هاي خود را درو مي كردند و نبودند كه ببينند پدر چه شكاري زده است .
زن هاي ده كل زنان آمدند دور جنازه جمع شدند ساگانو دف مي زد و هوا را به ترنم وحزن واداشته بود .دو جوان رشيد سلسليكي سينه پيش دادند و قد وقامت خود را به رخ زنان كشيدند .اما زنان ديگر صداي دف را نمي شنيدند .جنازه آنقدر رشيد بود و زيبا كه زنان هر كدام تصور مي كردند اگر زنده بود مي توانست مرد دلخواه آنان باشد.
گلوله ي سينه افغان را به اندازه ي دكمه ي پالتويي سوراخ كرده بود . و آدم باور نمي كرد كه او با اين زخم كوچك مرده باشد .منتهي وقتي جنازه را پشت رو كردند .حفره اي به بزرگي كف دست در پشتش جا باز كرده و خون كبود به اطراف زخم نشت كرده بود .
_اين قوچ را ساگانو شهيد كرده .
اين صداي قزل عمه بود .از ميان زن ها راهي براي خود باز كرد .خشمگين بالاي سر جنازه ايستاد.
_ساگان .
پدر از اسب فرو جست .تفنگش را به سوي آن دو جوان كه بطرز مسخره اي هيكل رشيد خودشان را به رخ زن ها مي كشيدند دراز كرد .و رو در روي قزل عمه ايستاد .عمه آه كشيد .
_نديمه چرا آه مي كشي؟
_هيچوقت ناله ي مرده اي راشنيده اي؟
_خير نديمه.
گريه قد بلند عمه را روي جنازه خماند .اينبار زن ها همه با هم كل كشيدند .مثل مورچه روي جنازه ريختند و آنقدر اشك ريختند كه جنازه ي افغان شاداب شد .تو گويي اين دم و آندم است كه برخيزد .دست روي زخمش بگذارد و رو به عمه بگويد :نديمه اينجا را ببين . قلبم مي سوزد .
عمه برخاست .جنازه افقي پيش روي عمه دراز كشيده بود .چشم هاي افغان باز بود و عمه را مي ديد كه ريشه هاي شالش مثل شاخه هاي درخت سبز در باد تكان مي خورند .
عمه رو به تفنگچي سياه چرده و رشيد كه لب هايش از فرط كلفتي به لبه ي تسمه مي مانست گفت:
يالغوز بيا چشم هاي اين مرد بخت برگشته را ببند .
زن ها را چنان با خشم كناري زد كه گويي سرجنگ دارد .وقت رفتن معلوم نشد رو به سوي چه كسي گفت :تا عصر كنار جنازه بمان تا مرد ها از بيابان برگردند.
اگر پدر سشلو پيرترين سلسليكي در ميان جماعت مرد ها نبود جنازه را با داس هاشان تكه تكه مي كردند.
پيرسلسليكي رو به قبله ايستاد و مردان سلسليكي را واداشت تا خشمشان را به اوراد عربي ترجمه كنند .
دو دهه بيش نيست كه سلسليك ها خواندن نماز را به زبان عربي آموخته اند .قبل از آن اورادي را مي خواندند كه به هيچ وجه معناي آن بركسي معلوم نيست .
تصور قابل دركي از بهشت وجهنم و عالم ارواح نداشتند .و مرده هايشان را فراموش مي كردند وهيچ نشاني بر روي مرده هايشان نمي گذاشتند .
گورستان سلسليك ها فقط سه مرده ي نام نشان دار دارد .كه در حاشيه شمال شرقي سلسليك قرار دارد .
مردم از وقتي كه نماز و آموزه هاي ديني را آموخته اند و تصوري از عالم ارواح پيدا كرده اند فكور تر و البته نسبت به زن و زندگي بي قيد تر شده اند .
تفكرات انتزاعي در بين مردان سلسليكي كمابيش رواج پيدا كرده است .

